#هم_قفس_پارت_60
_کاش زودتر بهش گفته بودم.
_چه فرقی می کرد؟توکه نمی دونی که چند وقته نامزدکرده،با کاشکی گفتن چیزی درست نمی شه،هر چی بود تموم شدورفت پی کارش.
دو،سه روز اول خیلی سخت گذشت ولی گذشت،سعی کردم خودمو با درسهام سرگرم کنم.رفتارم و تغییر دادم و شدم همون افشین قدیم.نمی خواستم مهرداد یا بقیه بدونن که تو دلم چی می گذره ولی از توی وجودم داغون بودم.احساس تنهایی عجیبی می کردم،غمگین بودم ولی این غم روتوی خنده هاوشوخی های مصنوعی ام پنهان می کردم.توی دانشگاه با همه بچه ها جور بودم،حتی با اون پسری که یه روز به خاطر ستاره باهاش دعوام شده بود.همین روابط باعث شد احساس کنم بی تابیم که همه اش ازعشق ستاره بودکم شده.سعی کردم توی دانشگاه زیاد با ستاره روبرونشم ولی انگارخدا می خواست من چیزایی از ستاره ببینم که قلبم ازدرد فشرده بشه؛وقتایی که نامزدش براش گل می آورد،یا وقتایی که صورتش رو می بوسید،یکی دوباری که زیر نم نم بارون تو خیابون دانشگاه دست تودست هم قدم می زدن،نمی دونم چرا محکوم بودم که با همه این صحنه ها مواجه بشم.هر موقع که موفق می شدم کمتر به ستاره فکر کنم با دیدن یکی ازاین صحنه ها داغ دلم تازه می شد.
رفتار نامزد ستاره به نظرم زیاد مناسب نبود،کارایی می کرد که وجهه خوبی نداشت.اون هم جلوی دانشگاه،شاید با این رفتار می خواست همه دانشجو ها کم کم بدونن ستاره ازدواج کرده و صاحب داره؟نمی دونم،شاید هم زیادی رمانتیک بود!
ستاره راضی به نظر می رسید،معلوم بود که شدیدا نامزدش رو دوست داره.وقتی نگاهش می کرد انگار که هیچی نمی بینه،گل هایی که از نامزدش می گرفت با ولع بو می کرد.انگار می خواست عطر گل ها توی تمام یاخته هاش رسوخ کنه،ستاره واقعا خوشبخت به نظرمی رسید.خیلی سعی کردم با خودم کنار بیام که اگه ستاره رودوست دارم باید ا خوشبختیش خوشحال باشم،ولی نمی تونستم.یه چیزی تووجود ستاره بود که ناخودآگاه منو به سمت خودش می کشید.همیشه دنیای من به بن بست می رسید،همیشه وقتی ذهنم رو با یه رویای شیرین گره می زدم به پوچی می رسیدم؛کاش می تونستم فراموشش کنم!
ترم یک که تموم شدحدودا دو سه هفته تعطیل بودیم.توی تعطیلات تصمیم گرفتم یکی از آرزوهای مهرداد رو برآورده کنم.خیلی دوست داشت گواهینامه بگیره ولی پدرش مخالف بود می گفت هر موقع دانشگاهت تموم شد می تونی اقدام کنی.من و مهرداد یواشکی شروع کردیم.روابط من و مهرداد از روزی که با پدرش صحبت کرده بودم آزادتر شده بود.در ضمن آقای بردبار ازصبح تا شب سرکار بود و ما فرصت کافی برای تمرین رانندگی داشتیم.ترم دوم تازه دو،سه هفته بود شروع شده بود که مهرداد گواهینامه گرفت.نمی دونی چقدر خوشحال بود.عین بچه ها ذوق می کرد،راننده خوبی شده بود،خیلی وقتا ازش می خواستم که جای من پشت رل بشینه،یه جوری ذوق زده می شد که لذت می بردم.اکثر بچه های دانشگاه صمیمیت بین من و مهردادرو مسخره می کردن.یه جورایی حق داشتن من و مهرداد ظاهرا اصلا به هم نمی خوردیم ولی دوستای خیلی خوبی بودیم.یادمه تو تعطیلات بین ترم یه روز کامی من و مهرداد رو جلوی در خونمون دید.سوار ماشین بود،جلوی پام ترمزکرد ویه نگاه مسخره به مهرداد انداخت و به من گفت:
_لیاقتت بیشترازاین نیست.
بعدش هم گاز داد و رفت.مهرداد خیلی ناراحت شد ولی از دلش درآوردم.بهش گفتم:
romangram.com | @romangram_com