#هم_قفس_پارت_59

_من هنوزازدواج نکردم،بهروزنامزدمنه،شما که خبرنداشتید،من ازتون ناراحت نشدم.من برای شما احترام خاصی قائلم.از همون روزاول که دیدمتون.

_ممنونم،منم همین طور،من رودوست خودتون بدونین،هرموقع کاری داشتید با کمال میل براتون انجام می دم.

_حتما،متشکرم.

ستاره که رفت ته کلاس،نفس عمیقی کشیدم و نشستم روی صندلی.حالم اصلاخوب نبود.ازجلسه اون روز هیچی نفهمیدم.اصلااستاد رونمی دیدم،خیلی دگرگون شده بودم.مهردادهمه اش می خواست منومتوجه کلاس بکنه ولی اصلاحوصله گوش دادن نداشتم.کلاس که تموم شدچسبیده بودم به صندلی،نمی تونستم از جام بلندشم.

_افشین نمی خوای ازکلاس بری بیرون؟همه رفتن.

_حوصله ندارم مهرداد،بذارده دقیقه توحال خودم باشم.

_تو ازاول کلاس توحال خودت بودی،می دونم برات سخته که ستاره رو فراموش کنی ولی باید صبور باشی افشین.این نشد یکی دیگه،دنیا که به آخر نرسیده.

_چی می گی مهرداد؟این نشد یکی دیگه یعنی چی؟نمی تونم فراموشش کنم،دوماهه که با فکرش زندگی کردم،خوردم،خوابیدم،راه رفتم،فقط با فکر ستاره زندگی کردم،با عشق ستاره زندگی کردم،نمی تونم دو روزه عشقش رو بندازم دور.

_عشق دور انداختنی نیست افشین،من نمی گم عشقش رو بنداز دور،ولی عشق به ستاره غلطه،اشتباهه،اون نامزد داره،خودت دیدیش،ستاره مال اونه.

romangram.com | @romangram_com