#هم_قفس_پارت_58
اون شب با مهرداد رفتیم تریا کلبه،تو خیابون شریعتی.جای دنج و قشنگیه،اون جا میعادگاه روزای تنهائیم بود ولی ازهمون شب تصمیم گرفتم مهرداد روهم با خودم ببرم اونجا.مهرداد دوست خیلی خوبی بود.اون شب مافقط درباره مهرداد وخونواده اش حرف زدیم.اون قدر مشکل مهرداد داغ بودکه غم وغصه خودم یادم رفت.وقتی مهرداد رو رسوندم خونه شون هنوزچند دقیقه ای به ساعت دوازده مونده بود،این جوری بهتر بود.اطمینان پدرش بیشترجلب می شد.وقتی کتاب و دفترهام روانداختم روی میزتحریرم،با دیدن جزوه های ستاره دوباره عشقش مثل خوره افتادبه جونم.خیلی دلم می خواست بهش فکرنکنم،فکر کردن به عشق ستاره کاردرستی نبود.ازدواج کرده بود ومتعلق به کس دیگه ای بود.نمی تونستم بهش فکر نکنم،دوستش داشتم،هرجورمی خواستم ازذهنم بیرونش کنم ازیه دردیگه واردمی شد.لباسا مودرآوردم و انداختم رو تخت.بهشون پوزخند زدم،یاد صبح افتادم که باچه وسواسی ازبین لباسهام اونا رو انتخاب کرده بودم تا ستاره از سلیقه ام خوشش بیاد.رفتم حموم،یک ساعت تمام زیر دوش بودم،احتیاج به آرامش داشتم.تا صبح به کتابهای شعرم پناه بردم.فکرمی کردم آرومم می کنه منتها اون قدر بی تاب بودم که تا صبح پلک رو هم نذاشتم. جزوه های ستاره رو گذاشتم جلوم،چون خیس شده بود اصلا قابل خوندن نبود،دوست داشتم نگهشون دارم تاهرموقع نگاهشون می کنم یاد ستاره بیفتم.چهارتا برگه به عنوان یادگاری ازاولین کسی که تو زندگیم به معنای واقعی عاشقش شدم.ولی پشیمون شدم.
صبح که داشتم می رفتم دانشگاه جزوه ها رو هم با خودم بردم،لزومی به داشتن یادگاری نبود،ستاره تمام لحظات زندگیم تو ذهنم بود،لازم نبود چند تا ورق منو یاد اون بندازه.
تو دانشگاه حال عجیبی داشتم،نمی خواستم باستاره روبروبشم،احمقانه بود،نه؟شاید ازش خجالت می کشیدم،ولی آخه خجالت برای چی؟من که کار خلافی نکرده بودم،در ضمن نمی تونستم ازش فرار کنم،ستاره هم کلاسی من بود.اکثر کلاس هامون با هم بود،دوست داشتم دانشگاه رو ول کنم،دانشگاهی که برای رسیدن بهش خیلی زحمت کشیده بودم.اون جوری دیگه نمی دیدمش،شاید این بهترین راه بود!
هنوز کلاس شروع نشده بود که ستاره اومد.من و مهرداد کنار پنجره ایستاده بودیم و با هم حرف می زدیم.ستاره یکراست اومد طرفم و سلام کرد،حقیقتش بازدست وپام روگم کردم.مهرداد بعدازسلام و احوال پرسی رفت سرجاش که من وستاره راحت صحبت کنیم.
_جزوه ها روآوردید؟
_بله،ولی به خاطربارون دیرو نوشته هاش دیگه قابل خوندن نیست.
رفتم و از روی صندلیم جزوه هاش رو برداشتم و بهش دادم.
_از بابت دیروزمتاسفم خانوم حکمت،من نمی دونستم شما ازدواج کردیدوگرنه جسارت نمی کردم.
romangram.com | @romangram_com