#هم_قفس_پارت_63
%%%%%
سلام هم قفس!
دوست دارم بی مقدمه شروع کنم به نوشتن اصل داستان.سال نو نزدیک بود،مثل هر سال رویا جون سرگرم خونه تکونی بود.رفتار پدرم همچنان نا امید کننده بود.اصولا هیچ چیزی توی دنیا وجود نداره که پدرم رو هیجان زده بکنه،نه عید نوروز،نه شادی یا غم بچه هاش،نه مرگ عزیزاش،خلاصه من فکر می کنم نتها چیزی که برای پدر مهم باشه و شاد یا غمگینش بکنه اتفاق هاییه که درمورد کارخونه اش می افته،قرارداد های جدید،ورشکستگی رقبا،خرید سهام تازه و...
چند روزی بود که کلاس ها تعطیل شده بود.مهرداد موظف بود برای خرید و خونه تکونی همه اش توی خونه باشه در نتیجه منم اکثر مواقع خونه بودم.از بیکاری خوشم نمی اومد برای همین با کمال میل خواستم تو خونه تکونی به رویاون و نرگس و علی آقا کمک کنم.من و علی آقا یک روز تمام فقط داشتیم شیشه ها رو تمیز می کردیم.آخرای کار بودیمکه رویاجون از پایین صدام کرد،وقتی رفتم پایین دیدم میز شام رو چیده و منتظرمه.
_دستت درد نکنه رویاجون،داشتم از گرسنگی تلف می شدم.پس علی آقا و نرگس چی؟
_خوردن،همین یک ساعت پیش،صدا کردم که ما هم باهاشون بخوریم ولی نیومدی.
_ببخشید،من صدای شما رو نشنیدم،الان کجان؟رفتن؟
_آره،خسته بودن،گفتم بقیه اش باشه فردا.
همون طور که مشغول غذا خوردن بودیم ازرویاجون پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com