#هم_قفس_پارت_56


وقتی مهرداد اومد و با هم از در رفتیم بیرون تصمیم گرفتم اصلا بهش چیزی نگم.از حالتش معلوم بود که کلی خجالت کشیده.تو راه مهرداد سکوت رو شکست:

_چرا اومدی دنبالم؟

_امروز رفتارم اصلا خوب نبود،اومدم تا از دلت دربیارم،از من ناراحتی؟

_نه،چرا باید ناراحت باشم؟توحق داشتی،می خواستی تنهاباشی.منم هروقت خاطرخواه یکی می شم و ازش جواب رد می شنوم دو سه روزی حالم سرجاش نیست.در ضمن من باید ازتوعذرخواهی کنم نه تو.

_چرا؟

_از رفتار آقام ناراحت شدی؟

_نه،چرا باید ناراحت بشم؟

_آقام همین طوره،همه دوستاموکنترل می کنه،می گه من باید دقیقا بدونم که با کی رفت و آمد می کنی.همیشه به خاطر رفتارش جلوی رفیقام ضایع می شم.همه شون بعد از این که یکی دو بار آقام رو دیدن رفتن و پشت سرشون رو نگاه نکردن.توهم وقتی یکی دو بار با آقام رو برو بشی خسته می شی و می ری.


romangram.com | @romangram_com