#هم_قفس_پارت_55
لبخند گنگی زدم.اصلا نمی فهمیدم این سوال ها برای چیه!پدر مهرداد طوری حرف می زدکه انگار می خواد مچ منو رو بگیره.خیره شده بود تو چشمام و سوال می کرد.انگار می خواست با نگاهش به راست و دروغ بودن حرفهام پی ببره.منم درست مثل یه برده مسخ شده فقط جوابش رو می دادم.ناخودآگاه مواظب حرف زدنم بودم،می ترسیدم یه چیزی بگم که از کوره در بره.رفتارش نشون می داد که منتظر همچین خبریه!
_از سر و وضعت پیداست آدم حسابی هستی،شغل پدرت چیه؟
_کارخونه داره.
_خواهر رو برادر داری؟
_یه خواهر و یه برادر.
خنده ام گرفته بود ولی خودم و کنترل می کردم.یادم اومد وقتی ده،پونزده ساله بودم پدر و رویا جون نسبت به به دوستام حساس بودن و مثل آقای بردبار دوست داشتن تمام خصوصیاتشون رو بدونن.آقای بردبار کلی ازم سوال کرد.خونه تون کجاست؟چند تا خواهر و برادر داری؟ازدواج کردن یا نه؟اصلیت تون کجاییه؟پدرت کیه؟مادرت کیه؟همه سوال هاش در نظرم مسخره بود،حتی ازم سوال کرد چقدر از پدرم پول تو جیبی می گیرم؟چرا پدرم برام ماشین خریده؟نمی دونم چرا ولی به همه سوال هاش در کمال احترام جواب دادم.مطمئن بودم که همه این سوال ها برای آزادتر شدن رابطه من و مهرداده.راستش یه لحظه فکر کردم که اومدم خواستگاری مهرداد!بعد از این که بازجویی آقای بردبار تموم شد،لبخندی زد که فهمیدم از امتحان موفق بیرون اومدم.
_مهرداد هیچ وقت اجازه نداره این موقع شب بره بیرون،منتها این بار اشکالی نداره،تا ساعت دوازده باید خونه باشه،متوجه شدید؟
_بله،حتما،ممنونم.
آقای بردبار بلند شد و از اتاق رفت بیرون.صدای نامفهوم آقای بردبار و مهرداد رو شنیدم.حتی دخترا هم تو رابطه شون این قدر سین جیم نمی شن چه برسه به پسر!اون هم دختر و پسر های این زمونه،با خودم گفتم:عجب بدبختی می کشه مهرداد تو این خونه؟!عین دخترای چهارده،پونزده ساله باید جواب پس بده،خوب شد من دوست دخترش نبودم!
romangram.com | @romangram_com