#هم_قفس_پارت_54


_من افشینم،هم کلاسیش.

_تشریف بیارید تو.

در باز شد.رفتم تو،لحن صدای آقای بردباریه جوری بود که انگار می خواست دزد بگیره.حیاط نسبتا بزرگی بود که نمای یه ساختمون قدیمی توش بود،از پله ها رفتم بالا که دیدم آقای بردبارجلوی در ورودی ایستاده.تا به حال پدر مهرداد رو ندیده بودم.سن نسبتا زیادی داشت.خیلی مرموزانه نگاهم می کرد.دعوتم کرد توی اتاق پذیرایی و خودش درست روبروم نشست،رفتارش به نظرم عجیب بود.

_شما گفتید هم کلاسی مهرداد هستید؟

_بله،خودش خونه نیست؟

_چرا،خونه اس،نگفته بود امشب مهمون داره!

_من قرار نبود مزاحم بشم،حقیقتش اومدم تا با مهرداد شام بریم بیرون،البته با اجازه شما.

_شام،فکر نمی کنید برای شام خیلی دیر باشه؟


romangram.com | @romangram_com