#هم_قفس_پارت_322
_تازه چند نفر موندن؟فکر نمی کردم رویا این همه مهمون برای امشب داشته باشه،خودش کجاست؟
_اون جاست،بیا ببرمت پیششون.
رویا و آقای احتشام کنار گروهی از دوستاشون داشتن می گفتن و می خندیدن،با افشین سالن رو طی کردم.از کنار دوست های رویا که رد می شدم باهاشون سلام و علیک می کردم که یک بار دیده بودمشون.همه شون بلا استثنا سراغ رعنا رو می گرفتن.یک ربع طول کشید تا به رویا و آقای احتشام برسیم.بیچاره افشین هرجا که می ایستادم تا با گروهی ازخانوم ها سلام علیک کنم کمی اون طرف تر منتظرم می موند.قبل از این که به رویا برسم زیر لب بهش گفتم:
_مرسی که توی این همه آدم تنهام نذاشتی.
نیم نگاهی بهم کرد و خندید.رویا با دیدنم جیغ کوتاهی کشید،منو به دوستانی که دورشون بودن معرفی کرد.به آقای احتشام تبریک گفتم و کادو شو بهش دادم.تشکر کرد و منو برد کنار خودش.شروع کرد جلوی دوستانش ازم تعریف کردن،داشتم ازخجالت آب می شدم.افشین که حالم رو دید رو به پدرش گفت:
_این خانوم رو به جوون هاهم قرض بدین،می خوام با لادن آشناش کنم.
آقای احتشام با خوشرویی بهم گفت:»
_خواهش می کنم،بفرمایید خانوم.
romangram.com | @romangram_com