#هم_قفس_پارت_321
_فکر نمی کردم اهل غیبت کردن باشی!
هول که بودم بدتر هم شدم.
_نیستم،یعنی زیاد نیستم.
افشین دیگه چیزی نگفت،چاییش رو خورد و رفت توی اتاقش.موقع نها دوباره اومد پایین،هنوز گرفته بود،دیگه هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد.تا زمانی که از خونه شون برم پیش ما نشست،خوشحال بودم،کم کم رفتارهاش داشت با من بهتر می شد،اوایل حتی جواب سلامم رو نمی داد یا حتی نگاهم نمی کرد ولی حالا موقع حرف زدن مستقیم توی چشمام نگاه می کرد،اون روز متوجه شدم وقتی با رویا صحبت می کنم نگاهم می کنه،سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس می کردم.خدا رو شکر،بالاخره کارا داشت جور می شد.
دو هفته از اون روز گذشت،یه روز رویا باهام تماس گرفت و برای آخر هفته دعوتم کرد.برای آقای احتشام مهمونی گرفته بود،به بهانه تولدش.سه روز وقت داشتم که یه کادوی مناسب براش برم.یادم اومد که افشین توی نامه هاش نوشته بود که پدرش عاشق پیپه ولی حدس زدم که به خاطر قلبش ممکنه دیگه پیپ نکشه،در نتیجه براش یه ساعت جیبی نقره ای رنگ با یه کروات شیک خریدم.رویا،رعنا و شوهرش رو هم دعوت کرده بود ولی اونا نمی تونست بیان.اون شب وقتی رسیدم گوش تا گوش خونه شنون مهمون نشسته بود.
همه لباس های آنچنانی پوشیده بودن ولی من یه کت و شلوار ساده تنم بود.آخه،نمی دونستم مهمونیشون اون قدر بزرگه.وارد سالن که شدم افشین به استقبالم اومد.کت و شلوار شیکی پوشیده بود که خیلی بهش می اومد.پالتو و روسری ام رو ازم گرفت و داد به نرگس تا آویزون کنه.مهمون ها گروه گروه دور هم نشسته بودن و صحبت می کردن.
_دیر کردی؟!
_بیمارستان بودم،برای همین دیر شد.همه اومدن؟
_نه،هنوز چند نفری موندن.
romangram.com | @romangram_com