#هم_قفس_پارت_314
_ایرادی نداره،چایی می خوری؟کارم تموم شده،می تونیم با هم بریم توی سلف سرویس بیمارستان.
_خیلی گرفتارم،باید برم،فعلا خداحافظ.
_به سلامت.
افشین رفت،خیلی گرفته و تو هم بود،بداخلاق بود،جدی صحبت می کرد،دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی با وضعی که داشتمی دونستم که یا جواب سر بالا می ده یا این که خیلی رک بهم می گه برم پی کارم.حالتش بهم نشون داد که ازم دلگیره،یعنی من این جوری احساس کردم،شاید از جای دیگه ای دلخور بود؟!شایدم مشکلی براش پیش اومده بود؟!
یک ماه از این جریان گذشت،یک ماه تموم نتونستم افشین رو ببینم،خودش هم دیگه مثل دفعه قبل سرزده نیومد بیمارستان.بیشتر با تلفن احوال رویا رو می پرسیدم،اکثرا خونه نبود،در نتیجه نمی تونستم برم اونجا،از افشین بی خبر بودم،از لابلای حرف های رویا هیچی دستگیرم نشد،دلم خیلی براش تنگ شده بود،توی اون یک ماه دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم ولی اجازه ندادم فکر افشین من و از درسهام عقب بندازه.
کماکان با سپیده در تماس بودم.دوست نداشتم دوستی با سپیده رو از دست بدم،دیگه داشتم از دلتنگی کلافه می شدم که رویا باهام تماس گرفت وبرای نهار روز بعد دعوتم کرد.گوشی رو که قطع کردم خدا رو با تمام وجودم شکر کردم.حتی اگه فردای اون روز افشین رو نمی دیدم می تونستم یه جوری جویای حالش بشم.خوشبختانه رویا اون قدر با من خوب بود که برای رفتن به خونه شون هیچ وقت معذب نبودم.وقتی رسیدم ماشین افشین توی حیاط نبود.
_رویاجون آقای احتشام خیلی کار می کنه نه؟
_تازه الان که خوبه،قبلا باید می دیدیش.هیچ وقت خونه پیداش نمی شد،از وقتی افشین برگشته ایران خیلی بهتر شده،سعی می کنه بیشتر خونه باشه.
romangram.com | @romangram_com