#هم_قفس_پارت_315

_سپیده یه چیزایی از زندگی آقا افشین برام تعریف کرده،چی شد که نامزدیش به هم خورد؟

_نمی دونم وا...دلیل اصلیش رو به هیچکی نگفت،فقط گفت همه چی تموم شد،همین،من و هوشنگ گفتیم شاید به خاطر بیماری ستاره رابطه شون بهم خورد.آخه ستاره مشکل روحی داشت،یه مدت هم آسایشگاه بستری بود.هوشنگ از همون اولش گفت که این موضوع مسئله ساز می شه،به ظاهر ستاره نمی اومد که ناراحتی روحی داشته باشه،دختر خوبی به نظر می رسید،رابطه اش با افشین عالی بود،من و هوشنگ خیلی دوستش داشتیم،وقتی نامزدیشون به هم خورد سعیکردیم میونه شون رو بگیریم،زندگی که الکی نیست ولی افشین نذاشت،می گفت شماها که نمی دونین بین ما چی گذشته،بیخود دخالت نکنید،راستش افشین یه دوست خیلی صمیمی هم داشت که بعد از بهم خوردن نامزدیش رابطه اش روبا اونم قطع کرد،غلط نکنم یه ارتباطی بین این دو جریان وجود داره.

_خود ستاره هیچ وقت نخواست برگرده؟یا مثلا از شما کمک بخواد؟

_نه،هیچ وقت،اصلا این ورا پیداش نشد.من هم بهش زنگ نزدم،افشین راست می گفت،ما که نمی دونستیم بینشون چیگذشته،تنها دلیلی که من و هوشنگ رو قانع کرد بیماری ستاره بود.

_اون موقع افشین درسش تموم شده بود؟

_نه،هنوز یه ترم مونده بود.

_چه جوری واحدهاشو پاس کرد؟

_طفلی بچه ام خیلی زحمت کشید،از صبح تا شب توی اتاقش بود و درس می خوند،شاید می خواست با این کار کمتر به ستاره فکر کنه،روحیه اش خیلی خراب بود،این جوریش رو نگاه نکن،خیلی افسرده و مغموم شده بود و هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن نداشت،از همون موقع هوشگ سعی کرد بیشتر پیشش بمونه،اگه بدونی با چه التماسی فرستادیمش آمریکا پیش سپیده،فکر کردیم روحیه اش عوض می شه،ولی نشد.نتونست طاقت بیاره،برگشت،از وقتی برگشته روز به روز داره بهتر می شه.پسر خوبیه،قلب مهربونی داره،درست مثل مادرش،نمی دونم می دونی که من نامادری افشینم یا نه؟

_بله،می دونم،سپیده بهم گفته.دروغ گفتم،سپیده هیچی بهم نگفته بود.رویا شروع کرد از افشین تعریف کردن.

romangram.com | @romangram_com