#هم_قفس_پارت_309
گفتم:
_خواهش می کنم،چه زحمتی؟خومدم خواستم که به نرگس خانوم کمک کنم.
علی آقا سینی رو از دستم گرفت و با نرگس رفتن تو،افشین اومد دم در،لبخندی زد و گفت:
_سلام.
_سلام.
_بیا تو.
_نه،مرسی،مزاحم نمی شم.
_هرجور راحتی.
افشین اینو گفت و رفت توی اتاق،کاش بی خودی تعارف نمی کردم،کاش دنبالش می رفتم.کاش لااقل یه بار دیگه تعارفم می کرد.چرا نرفتم توی اتاقش،که چی بشه؟مگه نمی خواستم اتاقش رو از نزدیک ببینم؟مگه آرزوم نبود؟
romangram.com | @romangram_com