#هم_قفس_پارت_288


هنوز عادتم رو ترک نکرده بودم،به محض اینکه می رسیدم خونه پست رو نگاه می کردم ولی همیشه خالی بود،باید هم خالی باشه،کسی رو نداشتم که بهم نامه بده،اگه امید به نامه های افشین داشتم که بیهوده بود!اون حالا دیگه پیش خونواده اش بود و حتما قضیه نامه ها رو فراموش کرده بود.لزومی نداشت که بی خودی امید داشته باشم.اون شب کلی با خودم حرف زدم،از خودم بدم اومد.دست روی دست گذاشته بودم که چی بشه؟چی رو می خواستم ثابت کنم؟بالاخره باید یه جوری سر حرف رو با افشین باز می کردم یا نه؟ولی آخه اون خودش نمی خواست حتی یک کلمه با من صحبت کنه؛ای کاش افشین از من خوشش می اومد!همون جوری که با ستاره شب و روزش رو گم کرده بود؛ای کاش با دیدن من متحول می شد!ای کاش می فهمید که آرزوش رو دارم!ای کاش...ای کاش......از ای کاش گفتن به جایی نرسیدم و بی هدف چشمم رو از روی صفحات کتابی که دستم بود چرخوندم!

اوایل زمستون بود که سپیده عزم رفتن کرد،به خاطر پدرش بیشتر ایران مونده بود و دیگه احساس می کرد نمی تونه دوری فرامرز و ماری رو تحمل کنه،یه شب که منزل آقای احتشام بودم همه رو دعوت کردم که چهار،پنج روز قبل از رفتن سپیده بیان خونه ام.رویا و سپیده سریع قبول کردن،ولی آقای احتشام همون موقع گفت«که کلی کارهای عقب افتاده داره و نمی تونه قول صد درصد بده»وقتی تمام سرها به طرف افشین برگشت بی تفاوت نگاهی بهمون کرد و گفت:

_امیدوارم بهتون خوش بگذره.

اون روز خیلی زود از خواب بیدار شدم.بیکار بودم و فرصت کافی برای تدارک دیدن داشتم.برای شام رعنا و علیرضا هم دعوت بودن،علیرضا نمی تونست بیاد ولی رعنا از صبح اومدو با هم رفتیم خرید.ساعت تقریبا پنج بعداز ظهر بود که تمام کارهارو کردیم.شام حاضر بود.

خونه کاملا مرتب و ظرف های شام روی میز چیده شده بود.ساعت هشت شب آقای احتشام و رویا و سپیده اومدن،آریا هم همراهشون بود،از این که آقای احتشام دعوتم رو قبولکرده بود کلی خوشحال شدم.سر شام بودیم که تلفن مهمی به آقای احتشام شدو مجبور شد بره.

سپیده با ناراحتی گفت:

_کاش لااقل پدر شامش رو کامل می خورد.

رویا جواب داد:


romangram.com | @romangram_com