#هم_قفس_پارت_287

_ممنونم،باعث افتخارمه.

رویا محترمانه وارد بحث شد و گفت:

_وا،هوشنگ!پس چرا نمیذاری من از کتابهات به دختر دوستم امانت بدم؟

_آخه عزیز من کتاب هایی که اون می خونه من ندارم.یه بار اومد غرش طوفان رو برد،هنوز دو جلدش رو نخونده بود که برگردوند دیدی که چه بلایی سرشون آورده بود!

_خب،بچه اس!

_همین دیگه،خودت داری می گی بچه اس،وقتی بزرگ تر شد روی چشمم،هرچی خواست ببره خونه،به شرطی که سالم ببره،سالم بیاره.

سپیده در پاسخ پدرش گفت:

_پدر،خیالتون از بابت هیوا راحت باشه،با سلیقه اس،خال به کتابهاتون نمی ندازه.

آقای احتشام بعداز شام کتابخونه اش رو بهم نشون داد.یک اتاق نسبتا بزرگ که دورتا دورش کتاب بود،کتاب های نفیسی داشت.خودش از میون اونا یکی رو انتخاب کرد و بهم داد،بهش گفتم،که چون درس هام سنگینه و سر کار می رم نمی تونم زود برگردونمش.قبول کرد ولی اکیدا توصیه کرد که امانت دارخوبی باشم تا بتونم از همه کتاب هاش استفاده کنم.بعداز این که اومدیم توی پذیرایی دیدم که افشین غیبش زده،می دونستم که دیگه پیداش نمی شه،یکی،دو ساعتی با سپیده و رویاجون نشستیم و صحبت کردیم.از لابلای صحبت های سپیده فهمیدم افشین،آریا رو برده بیرون.اون شب نرگس رو هم دیدم.خانوم فوق العاده مهربونی بود،رویا و سپیده اصلا باهاش مثل یه خدمتکار برخورد نمی کردن.از رفتارشون خوشم اومد.

romangram.com | @romangram_com