#هم_قفس_پارت_289

_حتما پای یه قرار مهم در میون بوده،امان از دست هوشنگ،وضع جسمیش که تعریفی نداره،دست از کارخونه هم برنمی داره.شرمنده تو هم شدیم هیوا جان.

_اختیار دارید،این چه حرفیه؟همین که یکی،دو ساعت اومدن من خیلی خوشحال شدم.

_کاش خودمون ماشین می آوردیم،حالا چه جوری برگردیم؟

_من می رسونمتون.

_دستت درد نکنه،هوشنگ دم در گفت که آخر شب افشین رو می فرسته دنبالمون.

خوشحال شدم،بالاخره اون شب می دیدمش،حتی شده یه لحظه!وقتی میز رو جمع کردیم رفتم توی اتاق خواب تا یه کمی به سرو وضعم برسم،دوست داشتم وقتی افشین میاد کاملا مرتب باشم،یه شلوار جین ساده تنم بود با یه پلیور مشکی کوتاه،موهام رو که پشت سرم بسته بود باز کردم و ریختم روی دوشم.با حساسیت خاصی دوتا سنجاق ریز زدم کنار موهام.به نظرم خیلی بهتر شد.وقتی از اتاق اومدم بیرون سپیده آریا رو توی اتاق خوابوند.

_بالاخره خوابید.

گفتم:

_یه وقت از تاریکی نترسه؟

romangram.com | @romangram_com