#هم_قفس_پارت_283

_آریا کجاست؟

_خوابه،بیا بریم تو.خوش اومدی.

همراه سپیده وارد ساختمون شدم.طبقه هم کف یه استخر بزرگ بود که دو دست میز و صندلی کنارش چیده بودن.از کنار استخر پله می خورد می رفت بالا،وارد خونه که شدم دهنم باز موند،خونه با سلیقه خاصی تزئین شده بود.افشین حق داشت،رویا واقعا با سلیقه بود.همه توی اتاق پذیرایی بودن،رویاجون و آقای احتشام که با چندتا خانوم و آقا که اومده بودن عیادت آقای احتشام.معلوم بود که از اون کله گنده هان،سپیده منو به اونا معرفی کرد،مهمون ها یک ساعت بعد رفتن،اون یک ساعت خیلی بهم بد گذشت چون می دونستم با وجود اونا افشین پیداش نمی شه،در حالی که ظاهرم رو با لبخند ملیحی حفظ کرده بودم توی دلم خدا خدا می کردم زودتر برن.

وقتی مهمونا رفتن آقای احتشام ازم عذر خواهی کرد و رفت تا استراحت کنه.من و سپیده و رویاجون دور هم نشستیم ونیم ساعتی حرف زدیم.از افشین خبری نشد.دیگه نمی تونستم بیشتر اونجا بمونم،داشت شب می شد و ممکن بود اونا بخوان شام بخورن؟! وقتی برای خداحافظی بلند شدم رویا و سپیده به شدت اصرار کردن که باید برای شام پیش ما بمونی،منم از خدا خواسته قبول کردم.دلم می خواست اون شب افشین رو ببینم،خجالت می کشیدم از سپیده سراغش رو بگیرم.وقتی صدای جیغ و داد آریا بلند شد تازه فهمیدم وقتی که خواب بوده چه آرامشی داشتیم؟!با سپیده،آریا رو بردیم توی حیاط تا بازی کنه،خودمون هم مشغول صحبت کردن شدیم.

علی آقا توی حیاط بود،سپیده بهم معرفی اش کرد،از دیدنش خوشحال شدم،فهمیدم که هنوز با خونواده آقای احتشام زندگی می کنن،علی آقا قیافه بامزه ای داشت،قدش خیلی کوتاه بود و صورتش پراز چروک های عمیق بود،خصوصا روی پیشونیش!طبق نوشته های افشین علی آقا سن زیادی نداشت ولی خیلی شکسته به نظرم رسید.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که رویا از روی تراس سپیده رو صدا کرد،تلفن کارش داشت،وقتی سپیده رفت چند دقیقه ایستادم و به بازی آریا نگاه کردم.داشت از سروکول علی آقا بالا می رفت.اون بیچاره هم هیچی نمی گفت،فقط به آریا لبخند می زد.وقتی دید بی کار ایستادم تماشا می کنم بهم گفت:

_من مواظب آریا هستم،شما تشریف ببرید بالا،هوا داره کم کم سرد می شه،این بچه هم وقتی از بازی کردن خسته شد خودم میارمش بالا.

ازش تشکر کردم و رفتم.وقتی وارد ساختمون شدم دیدم افشین مغموم و گرفته روی صندلی های کنار استخر نشسته و سیگار می کشه.نگاه کوتاهی بهم کرد و جواب سلامم رو آهسته و سرد داد.بهش نزدیک شدم و گفتم:

_می تونم بشینم؟

romangram.com | @romangram_com