#هم_قفس_پارت_282


رفتم خونه،بدجوری خسته بودم،بدون کوچکترین حرکتی با لباس افتادم توی تخت.خیلی زود خوابم برد.وقتی بیدار شدم بعداز ظهر بود.یه کمی خونه رو مرتب کردم و یه چیزی خوردم.مامان تماس گرفت و یه نیم ساعتی حرف زدیم.از حموم بیرون اومدم که رعنا تماس گرفت و گفت برای شام منتظرمه.ساعت یک نصف شب بود که پیش رعناو علیرضا برگشتم.اصلا خوابم نمی برد،یکی ازکتاب های شاملو رو برداشتم و با خودم بردم توی تختخواب.

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند؟تاچند؟ ورق خواهد خورد؛.....

صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم.وقتی رسیدم بیمارستان نیم ساعت بود که دکتر رستمی تدریسش رو شروع کرده بود.از اونجایی که دکتر رستمی خیلی خوش اخلاق بود به علت تاخیرم سرزنش نشدم.بعد از درس رفتم بیرون یه دسته گل زیبا برای آقای احتشام خریدم و برگشتم.خوشبختانه وقت ملاقات تازه شروع شده بود و به جز سپیده و رویا و افشین هنوزکسی برای دیدن آقای احتشام نیومده بود.وقتی وارد اتاق شدم افشین جواب سلامم رو به کوتاهی داد و از در بیرون رفت.سیده گل هارو ازم گرفت و گذاشت توی گلدون.رویا هم تند تند داشت منو به شوهرش معرفی می کرد،تمام زندگی منو می دونست،حتما سپیده براش تعریف کرده بود.آقای احتشام خیلی ازم تشکر کرد.خیلی مهربون بود،با اینکه شمرده و خشک صحبت می کرد ولی هرچی که بود رفتارش از رفتار افشین خیلی بهتر بود.چند دقیقه بعد افشین اومد توی اتاق و خودشو روی مبل انداخت.اصلا حرف نمی زد،به نقطه نامعلومی نگاه می کرد.فقط بعضی وقتا به روی پدرش یا رویاجون لبخند کوتاهی می زد،جواب سوال بقیه رو خیلی مختصر می داد،خسته به نظر می رسید.بهش اعنتا نمی کردم،نمی خواستم خیال کنه که آرزو دارم باهاش هم صحبت بشم.خودمو نسبت بهش بی تفاوت نشون دادم این جوری مطمئنا زودتر به نتیجه می رسیدم.تقریبا می شه گفت که رفتار خودشو پیش گرفته بودم.تمام مکالمه ما خلاصه شده بود توی سلام و خداحافظ که از طرف افشین خیلی کوتاه و مختصر بود.

ده روز به همین منوال گذشت،حال آقای احتشام بهتر شده بود،من و سپیده روز به روز صمیمی تر می شدیم وبیشتر ساعت های روز رو با هم بودیم.رابطه ام با رویا هم خوب بود.آقای احتشام به من لقب دخترم رو داده بود و با عطوفت باهام برخورد می کرد،ولی میونه ام با افشین اصلا خوب نبود،از من دوری می کرد،بهم نکاه نمی کرد،طوری برخورد می کرد که اصلاانگار وجود ندارم.جواب سلامم رو هم به زور می داد،خیلی برام سخت بود،نمی دونستم باید باهاش چه کار کنم؟!چه جوری سر حرف رو باهاش باز کنم؟!وقت ملاقات خودشو گم و گور می کرد،چون اقوام و آشناها می اومدن ملاقات پدرش؛رفتارهاش بهم نشون میداد که خیلی باید زحمت بکشم تا به آرامش برسونمش،زحمت بکشم تا به زندگی عادی برگرده و از انزوا در بیاد.یعنی می تونستم؟!

وقتی آقای احتشام مرخص شد دسته گل زیبایی خریدم و رفتم عیادتش،آدرس رو قبلا از سپیده گرفته بودم.خونه فوق العاده زیبایی بود توی فرمانیه،وقتی وارد شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ماشین افشین بود که جلوی ساختمون پارک شده بود.خیلی خوشحال شدم که خونه اس.دلم براش تنگ شده بود،دو روز بود که ندیده بودمش،سپیده اومد توی حیاط استقبالم.

_چقدر دیر کردی؟دو ساعته منتظرم.

_ببخشید،گل فروشی غلغله بود.

_چه گل های قشنگی!دستت درد نگنه.


romangram.com | @romangram_com