#هم_قفس_پارت_280
_بیدار شدی،تو رو خدا ببخشید،آریا خیلی سرو صدا کرد.
لبخند زدم و گفتم:
_نه دیگه،باید بیدار می شدم.قهوه می خوری؟
_بله،بدون شیر و شکر لطفا.
سردرد بدی داشتم.وقتی با دو لیوان قهوه اومدم توی پذیرایی زنگ در رو زدن.رعنا بود.اون شب منو رعنا جفتمون کشیک بودیم.اومده بود که بعداز شام دوتایی بریم سر کار.رعنا هم مثل سپیده زود جوشه.خیلی سریع با هم جور شدن.سه تایی کلی گفتیم و خندیدیم.آریا هم فقط آتیش می سوزوند.لیوان قهوه رو برگردوند روی فرش،یکی از گلدون ها رو شکوند،صندلی ها رو چپ کرد،سرش محکم خورد به لبه میز،خلاصه حسابی شیطنت کرد.سپیده اصرار داشت بخوابوندش ولی من و رعنا گفتیم که اگه می خواد شب رو بیمارستان بمونه باید اجازه بده آریا از بازی کردن خسته بشه اون وقت تمام شب رو توی ماشین می خوابه.
اون شب سه تایی شام رفتیم بیرون.وقتی رسیدیم بیمارستان آریا خوابش برده بود، من و رعنا رفتیم سر شیفتمون،سپیده هم بعداز کلی تشکر رفت پیش خونواده اش.بخش اورژانس خیلی شلوغ بود،فرصت نمی کردم حتی به افشین فکر کنم چه برسه به اینکه بهش سر بزنم.نزدیکی های صبح بود که فرصت کردم به بهانه سر زدن به آقای احتشام برم و ببینمش.افشین توی راهرو تنها بود.یه نگاه گذرا بهم کرد ولی جواب سلامم رو نداد.خودشو زد به نشنیدن.رفتارهای افشین لحظه به لحظه منو تو تصمیمی که گرفته بودم مصمم تر می کرد.دیگه داشتم به جایی می رسیدم که اصلا بهش نگم کی ام!چه بسا وقتی می فهمید که نامه ها رو برای من فرستاده همون جوری سرد برخورد می کرد یا بی تفاوت می گفت«خب که چی؟»اون جوری کلی ضایع می شدم،وقتی برمی گشتم سر کارم افشین همون جوری توی راهرو قدم می زد.بعداز اینکه شیفتم تموم شد رفتم سراغش.سپیده تا منو دید بچه رو داد بغل رویا اومد طرفم.
_کارت تموم شد هیوا؟
_آره،دارم می رم خونه،پدرت خوبه؟
romangram.com | @romangram_com