#هم_قفس_پارت_279

_شاید هفت،هشت روز،بستگی داره که کی حالش خوب بشه.

_هیوا،می تونم ازت یه سوال بپرسم؟

_حتما.

_تو چرا تاحالا ازدواج نکردی؟پای کسی در میونه؟

_نه،کسی تو زندگیم نیست،برای این ازدواج نکرم که عاشق نشدم.

_حق داری،زندگی با عشق خیلی قشنگه.وقتی عاشق همسرت باشی هیچ وقت سیر نمی شی،هر کسی توی دنیا یه جفت داره،اگه پیداش کنه که خوشبخته ولی اگه پیداش نکنه......منم اتفاقی با فرامرز آشنا شدم،فرامرز شوهرمه،خیلی مهربونه،نمی گم که با هم مشکلی نداریم،توی هر زندگی بالاخره مشکل وجود داره ولی فرامرز به من یاد داد که چه جوری با سختی ها و مشکلات کنار بیام،اوایل خیلی برام سخت بود،ولی کم کم عادت کردم.

_امیدوارم همیشه از زندگیت راضی باشی.

_منم امیدوارم که تو همسر دلخواهت رو پیدا کنی.

بعداز اینکه نهار خوردیم و میز رو جمع کردیم با سپیده رفتیم توی اتاق و درازکشیدیم.یه کمی حرف زدیم ولی من به خاطر اینکه شب کشیک داشتم مجبور بودم که بخوابم.دو،سه ساعت بعد از سرو صدای آریا بیدار شدم.ماشاا....خونه رو گذاشته بود روی سرش.طفلک سپیده،آریا رو برده بودتوی پذیرایی که من رو بیدار نکنه ولی اون شیطون این کار رو کرد.

romangram.com | @romangram_com