#هم_قفس_پارت_269
_بیرونه،کارش دارین؟
_نه،همین طوری پرسیدم.
افشین حالت خاصی به خودش گرفت،عین کسی که یه فضول روبروش ایستاده،نگاهم کرد.با حالتی مسخره،از خودم بدم اومد.دوست نداشتم درباره ام این جوری فکر کنه.بدون این که سوال احمقانه دیگه ای بپرسم ازش دور شدم.نمی دونم چرا این سوال احمقانه رو پرسیدم؟هزار بار به خودم گفته بودم وقتی می خوای حرف بزنی اول توی دهنت مزه کن بعد بگو.
وقتی متخصص بالای سر آقای احتشام اومد شیفتم تموم شده بود ولی نرفتم خونه و توی بیمارستان موندم.چطور می تونستم حالا که افشین رو پیدا کردم ولش کنم برم؟یکی،دو بار به سرم زد که برم و سر حرف رو باهاش باز کنم ولی نگاه سرد و بی تفاوتش و نگرانی که به خاطر پدرش داشت مانعم شد.
از بخش مراقبت های ویژه که بیرون اومدم سپیده و رویا و افشین دور دکتر رو گرفتن.آریا یک بند جیغ می کشید و بی تابی می کرد و سپیده با کلنجار می خواست آرومش کنه.رفتم و بچه رو از بغلش گرفتم،بدون ممانعتی بچه رو بهم داد.آریا خیلی شبیه سپیده بود.بامزه وتپلی،بردمش یه گوشه و روی صندلی نشوندمش،خودم هم دو زانو روبروش نشستم و باهاش بازی کردم.خیلی زود آروم شد.گریه رو فراموش کرد و شروع کرد به بازی کردن.
چند دقیقه بعد بود که دو تا دست از بالای سرم اومد و آریا رو بلند کرد،افشین بود.کوچکترین نگاهی بهم نکرد.آریا رو بغل کرد و سمت سپیده و رویا رفت.حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد.چند قدم از من دور شده بود که سپیده،آریا رو از بغلش گرفت و اومد طرفم.
_ممنونم،شما از دیشب خیلی زحمت افتادین.
بلند شدم و گفتم:
_خواهش می کنم،وظیفه ام بود.
romangram.com | @romangram_com