#هم_قفس_پارت_268
_حتما باید این کار رو بکنید،پسر شیرینی دارید.
_ممنونم،اجازه ندارم بچه رو ببرم بالا؟
_نه،چون بیمارها همه دارن استراحت می کنن.صبح که شد می تونید ببرینش بالا.
سپیده ازم تشکر کرد و رفت.ساعت چهار،پنج صبح بود که تونستم خودمو به میعادگاه برسونم.افشین تنها بود،زانوهام شروع به لرزیدن کرد.عین دختر بچه های شونزده،هفده ساله که عاشق می شن و در حضور عشقشون حتی راه رفتن رو هم فراموش می کنن،غافل از این که افشین حتی یه نگاه گذارا هم به من نکرد.داشت توی راهرو قدم می زد.از کنارش رد شدم و یکراست رفتم توی بخش.حال آقای احتشام خوب بود.چند دقیقه ای بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم،تمام گذشته اش رو همون طوری که افشین تعریف کرده بود از ذهنم گذروندم.با اینکه افشین پدرش رو مردی خشک و فوق العاده جدی توصیف کرده بود ولی من نسبت به آقای احتشام احساس دیگه ای داشتم،صورت خیلی مهربونی داشت،از اتاق که بیرون اومدم افشین اومد طرفم.
_حالش چطوره؟
_خوبه.
_لازم نیست دارویی چیزی تهیه کنم؟
_فعلا نه،مادرتون رفتن؟
romangram.com | @romangram_com