#هم_قفس_پارت_265

_نمی دونم وا...،شوهرم سابقه بیماری قلبی نداشته،امشب وقتی اومد خونه حالش اصلا خوب نبود،تازه خوابیده بود که دیدم گلوش خِرخِر می کنه،شانس آوردم بچه هاخونه بودن زود رسوندیمش بیمارستان،شما هم خیلی زحمت کشیدین،نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم.

_خواهش می کنم،وظیفه ام بود.

_شما پزشک عمومی هستید؟

_هنوز یک سال از درسم مونده.

_تو رو خدا شوهرم خوب می شه؟اگه یه بلایی سرش بیاد چه کار کنم؟نکنه بازم سکته کنه؟

دوباره شروع کرد به گریه کردن،یاد نامه های افشین افتادم که نوشته بود رویا خیلی شوهرش رو دوست داره.دلم براش سوخت،به خاطر مردی که نسبت به روابط زناشویی اهمیت زیادی قائل نبود ونمی شد درست و حسابی اسم شوهر رو روش گذاشت چه اشکی می ریخت.

_نگران نباشید،همه چی تحت کنترله،مشکلی پیش نمی یاد.

رویا همون طور سرش رو انداخته بود پایین و گریه می کرد.تکیه دادم به صندلی و چشم هام رو بستم،یکهو با صدای افشین عین برق گرفته ها پریدم.

_رویاجون،خبری نشد؟

romangram.com | @romangram_com