#هم_قفس_پارت_264
بعداز این که یکی،دوساعتی بع قول افشین مثل مرغ سرکنده این درو اون در زدم توی یه فرصت کوتاه برگشتم سمت بخش مراقبت های ویژه.اون خانوم جا افتاده که حتما رویا بود تنهایی نشسته بود روی صندلی و آهسته آهسته اشک می ریخت.رفتم کنارش.
_اجازه دارم کنارتون بشینم؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
_خواهش می کنم بفرمایید.
نشستم،رویا صورت قشنگی داشت.با این که افشین نوشته بودکه سن و سال بالایی داره ولی از ظاهرش اصلا مشخص نبود.اندام برازنده ای داشت،یک دونه موی سفید روی سرش دیده نمی شد و مانتو و روسری شیکی پوشیده بود.می خواستم یه جوری سر حرف رو باهاش باز کنم.
_بچه هاتون رفتن.
_الان برمی گردن.دخترم بچه شو خونه تنها گذاشته بود،رفتن بیارنش.
_چی شد که این اتفاق افتاد؟
romangram.com | @romangram_com