#هم_قفس_پارت_263

_هوشنگ احتشام.

مغزم تیر کشید،خودش بود.اون گمشده ای بود که سال ها دنبالش می گشتم.

با لبخند محوی به انتهای راهرو نگاه کردم.افشین بود که داشت توی نقطه دیدم لحظه به لحظه ریزتر می شد.بلند قد و چهار شونه،چقدر به نظرم پرابهت اومد!باور کردنی نبود،یعنی بالاخره پیداش کردم؟!

دلم می خواست دنبالش برم و بهش بگم که هم قفسش منم،بگم تمام تهران رو دنبالش گشتم،بگم که ......

از اون خانوم ها غذر خواهی کوتاهی کردم و دنبال افشین رفتم.با سرعتی که شبیه دویدن بود.لحظه ای که آرزوش رو داشتم رسیده بود،افشینی که اون همه دنبالش می گشتم اونجا بود.

گنگ بودم،فکرم درست کار نمی کرد،یعنی کاری که می خواستم بگنم درست بود؟اونم توی یه همچین موقعیتی که پدرش سکته کرده بود؟ناخودآگاه سرعت قدم هام کم شد.از روبرو شدن باهاش وحشت کردم،بین دو نیروی متضاد سیر می کردم،امید و ترس.

به خودم گفتم:

_«تو به خاطر توقعی که از دنیا داری می ترسی،توقع داری افشین رو داشته باشی و تمام عشقت رو نصیبش کنی برای همین می ترسی،می ترسی که حاضر نشه بهت این فرصت رو بده.»

از کجا معلوم که افشین منو می پذیرفت؟اصلا توی اون دو سال و نیم ممکن بود هزارتا اتفاق افتاده باشه.وقتش نبود،باید صبر می کردم،نمی دونم چرا این تصمیم رو گرفتم که فعلا به افشین چیزی نگم،شاید اگه کس دیگه ای جای من بود بی درنگ همه چیز رو بهش می گفت ولی به هر حال من به این نتیجه رسیدم که فعلا سکوت کنم.

romangram.com | @romangram_com