#هم_قفس_پارت_262
اواسط پاییز بود.یه شب که شیفت اورژانس بودم یه بیمار آوردن که سکته کرده بود.حالش خیلی خراب بود.تقریبا نیم ساعت طول کشید تا تونستیم از مرگ حتمی نجاتش بدیم بعدم سریع توی بخش مراقبت های ویژه بستریش کردیم.وقتی از اتاق بیرون اومدم خونواده اش که به شدت ناراحت بودن دورم رو گرفتن.یه خانوم جاافتاده که به نظرم اومد همسرش باشه،با یه دختر و پسر جوون،سرووضع خوبی داشتن.
_خانوم دکتر حال پدرم چطوره؟
_فعلا که خوبه،نگران نباشید.سکته قلبی کرده،خوشبختانه خطر رفع شد.فعلا باید تحت مراقبت باشه تا متخصص معاینه اش کنه...خودتون رو ناراحت نکنید،مشکل خاصی نیست،کارهای پذیرش رو کردید؟
دختر رو به پسر جوون کرد و گفت:
_افشین،کارای پذیرش رو کردی؟
_آره،من برم ماشین رو یه جا پارک کنم،همون جوری ولش کردم جلوی بیمارستان.
یکهو تنم داغ شد.افشین داشت لحظه به لحظه داشت دور می شد.مادر و دختر یه چیزایی بهم گفتن که اصلا نمی شنیدم.بلافاصله به دختره گفتم:
_اسم مریض چیه؟
romangram.com | @romangram_com