#هم_قفس_پارت_261

خنده ام گرفت.حرف های افشین رو براش می گفتم،طفلک جا خورده بود،خیال می کرد دیوونه شدم.

_از ما گفتن،دیگه بیست و پنج سالته،پس فردا می ترشی می گی چرا بهم نگفتی،تا تنور داغه بچسبون.الان جوونی و هزار تا هوا خواه داری،پس فردا از ریخت و قیافه می افتی،من شونزده سالم بود که زن بابات شدم،تا اومد خواستگاریم مادر و پدرم شوهرم دادن،می ترسیدن روی دستشون بمونم،وا.. حق داشتن،اگه بابات منو نمی گرفت هیچ کس از جونش سیر نشده بود که شوهر من بشه....

همون جوری که مامان داشت حرف می زد احساس کردم که پام بدجوری خواب رفته.در حالی که به حرف مامان گوش می کردم آروم آروم می زدم روی پام،مامان با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:

_چی کار می کنی؟

_پام خواب رفته.

_یواش بزن مادر یه موقع بد خواب نشه!

از خنده ریسه رفتم،مامان همیشه یه چیزایی می گفت که به عقل جن هم نمی رسید.اون شب با مامان کلی گفتیم و خندیدیم.یکی،دو روز بعداز رفتن مامان اینا زندگی من به روال عادی برگشت،درس و کار.کم کم داشتم به خونه جدید عادت می کردم.اون سال هم هاله دانشگاه قبول نشد و بعد از اینکه توی عروسی سعید با برادرش حمیدرضا آشنا شد کلا قید درس و دانشگاه رو زد.تقریبا بعداز عروسی سعید،هاله و حمیدرضا نامزد کردن.حمیدرضا پسر خوبیه،یه پسر خوش قیافه و جذاب که تحصیلات عالیه نداره ولی عوضش درک و شعور بالایی داره.فقط دو سال از من بزرگ تره ولی خیلی فهمیده اس.توی یه شرکت مخابراتی پیش پدرش،آقای افشار،کار می کنه.شغل همسر آینده هاله برای تمام اعضای خانواداه مون که علاقه زیاد هاله رو به تلفن می دونستن خنده دار بود.

مامان از ازدواج هاله راضی بود.با این که هیچ دخالتی توی انتخابش نکرد ولی وقتی هاله موافقت خودش رو اعلام کرد خیلی خوشحال شد.چون اون اواخر هاله برای اذیت کردن مامان و بابا سنگ تمام گذاشته بود.پدر و آقای افشار تصمیم گرفتن سال بعد براشون عروسی بگیرن،تا آقای افشار یه کمی آمادگی پیدا کنه و پدر هم جهیزیه رو کامل کنه.هاله به آرزوی دیرینه خودش می رسید و بعداز عروسی تهران زندگی می کرد.

با شروع شدن سال آخر دانشگاه درس هام خیلی سنگین تر شد.وقت سر خاروندن هم نداشتم.رعنا سه ماه حامله بود که بچه اش رو از دست داد.با این که آمادگی قبلی داشت ولی خیلی ضربه خورد.یکی،دو هفته خیلی پکر بود منتها خودشو جمع و جور کرد این بار مصمم تر از قبل به درمانش ادامه داد.

romangram.com | @romangram_com