#هم_قفس_پارت_257

من و خورشید را هنوز امید دیداری هست هر چند،روز من آری به پایان خویش نزدیک است ........

_هیوا نمی یای؟همه پایین منتظرن.

علیرضا بود،با دلخوری گفتم:

_میام،فقط یکی،دو دقیقه.

اومد کنارم و رو به پنجره ایستاد:

_تو چی رو داری از ما مخفی می کنی؟

_چطور مگه؟...اصلا این طور نیست که تو فکر می کنی.

_آخه یه خونه تخلیه کردن که این همه قصه نداره،راستشو بگو.

_نه باور کن،چیزی نیست،فقط از این خونه خیلی خاطره دارم.

romangram.com | @romangram_com