#هم_قفس_پارت_256
_بی احترامی که شاخ و دم نداره،مگه حتما باید فحش بده که بشه بی احترامی؟هرچی می گیم هم جوابی می کنه،گوشش هم به حرفهامون بدهکار نیست،شدیم کنیز حلقه به گوش خانوم.
_اختیار دارید مامان،این چه حرفیه.اقتضای سنشه،یه کمی بزرگ تر بشه خودش آروم می گیره.
_خدا از زبونت بشنوه،دیگه برو بگیر بخواب.مگه فردا نباید بری بیمارستان؟
_چرا،ولی خیلی زود برمی گردم.کلید آپارتمان جدید رو گرفتم فردا اول می ریم اونجا رو تمیزکنیم.
_باشه مادر،یا علی....
مامان هیکل گوشتیش رو به زحمت از صندلی بلند کرد و استکان ها رو برد توی آشپزخونه.
همیشه هم صحبت خوبی برای من بود.دوست داشتم جریان افشین رو همون شب براش تعریف کنم.ولی این کار فقط حس دهن لقی ام رو ارضا می کرد،با خودم گفتم که چی بشه؟هنوز که چیزی معلوم نیست،مگه مامان کارآگاه خصوصی بود که بتونه توی تهرانی به اون بزرگی افشین رو واسه من پیدا کنه؟یاد حرف مامان افتادم با خودم گفتم کاش منم مجبور بودم توی یه شهر کوچیک دنبال افشین بگردم،اون جوری حتما پیداش می کردم.
فردای اون شب روز پرکاری داشتم،صبح یه سر رفتم دانشکده و بعدش بیمارستان.تا آخر شب هم با مامان و بچه ها آپارتمان جدید رو نظافت کردیم.هر روز که می گذشت مامان وسایل بیشتری رو بسته بندی می کرد،خیلی بادقت و با سلیقه،وقتی بیشتر وسایل جمع شد اصلا باور نمی کردم که اون همه خرت و پرت داشته باشم.سه روز بعد وسایل رو بار کامیون کردیم،آقای افشار و سعید پسرش هم اومده بودن کمک،وسط های کار بودیم که سرو کله علیرضا پیدا شد.با وجود سه تا مرد کارا خیلی زود انجام شد.وقتی سعید آخرین جعبه رو برد پایین یه نگاهی به خونه خالی کردم،دلم گرفت،شروع کردم به قدم زدن توی خونه،با آخرین نگاه ها می خواستم زوایای خونه رو به خاطرم بسپارم،یه جوری حس می کردم که دلم رو دارم اونجا می ذارم.جای خالی گلدون ها،راحتی ها،میز،تختخواب،پرده ها،همه و همه دلم رو به درد می آورد.رفتم جلوی پنجره ایستادم و بیرون رو نگاه کردم،یعنی با رفتن من از اون خونه همه چیزتموم می شه؟نه..زیر لب زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com