#هم_قفس_پارت_254


_پاشید،باید برید بخوابید که فردا صبح کلی کار ریخته سرمون.

هاله و سوده با دلخوری بلند شدن و رفتن توی اتاق.رفتار هاله برام عجیب بود،تا حالا ندیده بودم بی چون و چرا به حرف مامان گوش بده.

_مامان بالاخره تصمیم گرفتید شمال بمونید؟

_آره مادر،عادت کردیم.خونه زندگیمون رو همون جا سامون دادیم.بابات می خواد بعداز بازنشستگی بره تو کار خونه سازی.با همون تیکه زمین شروع می کنه،سرگرم می شه،سی سال از صبح تا غروب رفته سرکار،نمی تونه توی خونه بشینه.منم این جوری راحت ترم،به آب و هوای شمال عادت کردم،من و پدرت دیگه سنی ازمون گذشته،بیایم لای این همه دود که چی بشه؟بگیم تهرون زندگی می کنیم؟تهرونی هستیم؟!

خندیدم و گفتم:

_نه،هر جور راحتین.هنوز با هاله مثل قدیم مشکل دارین؟به نظرم آروم تر شده.

_نه مادر،خیالت جمع،هنوز همون آتیش به جون گرفته ای که بود.توی این دو،سه ماهه بدترم شده.

_ندیده بودم به این زودی بخوابه،وقتی شما بهش گفتید بی چون و چرا رفت توی اتاق.


romangram.com | @romangram_com