#هم_قفس_پارت_253
_کاش بودی،اون وقت دلم نمی سوخت،از بلای آسمونی هم فاجعه تری.
بحث مامان و هاله داشت بالا می گرفت که گفتم:
_هاله،فکر می کنی امسال قبول بشی؟
مامان که هنوز عصبانی بود فرصت نداد هاله جواب بده:
_این جوری که این خانوم پیش می ره دوقوز آبادم قبول نمی شه.
هاله عصبی شد و من و سوده خندیدیم.بعداز شام هاله و سوده خودشون رو با تلویزیون سرگرم کردن و من رفتم توی آشپزخونه کمک مامان.داشت ظرف ها رو می شست.
_مامان شما چرا؟تو رو خدا برو کنار،خودم می شورم.
_نمی خواد مادر جون،خودم شستم،چهارتا تیکه ظرف که من بمیر و تو بمیر نداره.
دوتا چایی ریختم و با مامان نشستیم پشت میز نهارخوری.مامان یه نگاهی به هاله و سوده کرد که داشتن با کنترل تلویزیون ور می رفتند.
romangram.com | @romangram_com