#هم_قفس_پارت_251
بابا اکثرا ازاین شهر به اون شهر منتقل می شد،چهار سال آخر خدمتش رو توی یکی از شهرهای ساحلی شمال خدمت کرد.دیگه داشت بازنشسته می شد.اونا تصمیم داشتن بعداز بازنشستگی بابا اونجا بمونن.بابا تمام سرمایه اش اونجا بود،یکی،دوتا خونه و یه تیکه زمین که از زحمت سی ساله اش خریده بود.مامان رفت توی آشپزخونه و بعداز چند ثانیه با پاکت سیگارم برگشت.
_چشمم روشن،دیگه علنیش کردی؟پینوکیو بعداز چهل و هشت قسمت آدم شد،تو هنوز آدم نشدی؟
نگاه شرمزده ای به مامان کردمو پاکت رو ازش گرفتم و انداختم توی کشوی جا کفشی.مامان اینا می دونستن که تک و توک سیگار می کشم ولی علنی نبود.به روی خودشون نمی آوردن،خیلی خجالت کشیدم،مامن به خاطر وجود سوده و هاله بحث رو کش نداد.سر شام هاله گفت:
_هیوا،امشب نمی ریم بیرون؟
مامان یکهو پرید وسط و گفت:
_نخیر،تهرون نیومدیم که بگردیم،کلی کار داریم.
از سوده پرسیدم:
_سوده امتحان ها چطور بود؟
_خیلی خوب بود.
romangram.com | @romangram_com