#هم_قفس_پارت_250


اون شب موقع خواب به زندگی مهرداد و ستاره فکرکردم.یعنی ستاره فهمیده برای چی داره سختی می کشه؟مهرداد متوجه شده بود که چه گناهی کرده که حالا مستوجب این همه بلاست؟کاش لاقل امروز که به اینجا رسیدن بشینن و خوب فکر کنن که چه اشتباهی مرتکب شدن.

چند روز بعد مامان اینا از شمال اومدن.توی اون چند روز سعی کردم کم کم وسیله ها رو بسته بندی کنم،خونه شده بود عین بازار شام.رفتم پایین کمک مامان اینا،هاله و سوده داشتن به مامان کمک می کردن تا وسیله هاشونو از تاکسی بیارن پایین.

سوده کوچکترین عضو خانواده اس،که چهارده سالش بود.همه اش سرش توی کتاب و دفتر بود.خیلی آروم و سربه راه،درست برعکس هاله،هاله خیلی شیطون بود،از درس و مدرسه فرار می کرد.با اینکه به درس علاقه ای نداشت به اصرار مامان وبابا می رفت کلاس کنکور ولی به جای درس بیشتر به فکر آرایش و مد روزبود.هاله و سوده درست نقطه مقابل من بودند.مامانم خیلی بذله گو شوخه.هیکل گوشتی و چاقی داره با یه قد کوتاه که بیشتربامزه اش کرده.حتی توی لحظه های سخت زندگی هم سعی می کنه بخنده.مامان و باب هیچ وقت دعواهاشون بیشتر از یکی،دو ساعت طول نمی کشه چون از حرکات و طرز حرف زدن مامان یکهویی خنده شون می گیره.بابا ارتشیه،به خاطر شخصیت نظامیش از مامان خیلی جدی تر به نظر می رسه،ولی هیچ وقت نمیتونه توی خونه در مقابل مامان گارد بگیره.

وقتی اومدیم بالا،مامان نگاهی به سرو وضع آشفته خونه کرد و گفت:

_اینجا رو نگاه کن!شتر با بارش گم می شه.

_ببخشید مامان!نمی تونستم دست روی دست بذارم و منتظر شما باشم.

_آخه تو که این کاره نیستی مادر،اصول اسباب کشی رو بیا از من یاد بگیر،به خاطر بابات یه دور،دور ایران گشتم.

_خوبه دیگه،بابا باعث شد یه ایرن گردی حسابی بکنید.


romangram.com | @romangram_com