#هم_قفس_پارت_246
با ورود آقا محسن،اعظم خانوم فوری حرف رو عوض کرد.
_اِوا،چرا چایی نخوردی؟یخ کرد،می رم عوضش کنم.
_نه،مرسی،همین خوبه.
چایی رو خوردم و بعداز تشکر از خونه بیرون اومدم.احساس خوبی داشتم،آدرس افشین توی دستم بود.قلبم به شدت می لرزید.اگه ازاول می دونستم به این راحتی می تونم از طریق مهرداد به افشین برسم زودتر اقدام می کردم.
با سرعت زیادی خودمو به در خونه شون رسوندم.با یه دسته گل بزرگ که توی راه خریدم.یه خونه خیلی بزرگ بود توی زعفرانیه،قلبم از هیجان داشت می اومد توی دهنم.قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم خودمو توی آینه نگاه کردم،صورتم عین گچ شده بود،یه دستی به سرو صورتم کشیدم و روسریم رو روی سرم جابه جا کردم.طبق معمول وقتای که هیجان زیادی داشتم سه تا نفس عمیق می کشیدم و پیاده می شدم.
پاهام ضعف داشت،تمام بدنم یخ کرده بود.درست مثل جنازه شده بودم.زنگ در رو زدم.چند لحظه بعد آقایی اف اف رو برداشت.
_بله.
با صدایی که از هیجان می لرزید گفتم:
romangram.com | @romangram_com