#هم_قفس_پارت_239
_هفت،هشت ساله این جا کار می کنه،ازش بپرسین،به روح مادرم اگه بشناستش!
تمام مشخصات افشین و ستاره رو تا جایی که ازنامه ها دستگیرم شده بود به حسن آقا گفتم،چند لحظه ای فکر کرد.
_همون که یه پژوی مشکی داشت؟
_نمی دونم،شاید.
_فکر کنم همون باشه،خیلی وقته که این جا نمی یان،یه زمانی این جا زیاد می اومدن،تقریبا هفته ای دو،سه بار با اون خانوم هم مثل اینکه زنش بود،این جوری که مشخصات دادین فکر کنم خودش باشه،یه دوست بیغ ام داشت نه؟
سریع یاد مهرداد افتادم و تصویرش اون جوری که افشین ازش نوشته بود توی ذهنم نقش بست.گفتم:
_یه عینک ته استکانی داشت نه؟
_آره،خودشه،خیلی وقته ازشون خبری نیست.
_اسم من اصلانیه،توی بیمارستان...کارمی کنم،اگه یه روزی دیدینش حتما بهش بگین باهاش یه کار مهی دارم.یادتون می مونه؟
romangram.com | @romangram_com