#هم_قفس_پارت_238
سوار آسانسور شد و رفت.اومدم خونه و کارتون ها رو با چسب روبراه کردم.ساعت هفت،هشت بود که تصمیم گرفتم برای صدمین باربه تریا کلبه برم.صاحب اونجا اخلاق خاصی داشت.اصلا جوابم رو درست نمی داد،همه اش می خواست دست به سرم کنه.حتی به خودش زحمت نمی داد که یه کمی فکر کنه شاید افشین رو بشناسه.
_سلام.
_سلام،شما باز اومدین؟چند ماهی بود که ازتون خبری نبود.
_من معذرت می خوام که همه اش مزاحم شما می شم،خیلی برام مهمه که پیداش کنم.
_به خدا قسم من این آقایی که شما می گین نمی شناسم.روزی هزارتا مشتری میاداینجا و میره،من که آمار تک تک اونا روندارم.
_از همکاراتون بپرسین،پیشخدمت ها شاید بشناسنش،اون مشتری ثابت شماست ،ظاهرا اینجا زیاد میاد.
_از همه پرسیدم،مانمی دونیم شما دنبال کدوم بنده خدا می گردید.اگه حرفم رو باور ندارین خودتون ازشون بپرسین،از همین حسن آقا بپرسید...حسن آقا..بیا ببین این خانوم چی می گن.
بعدرو کرد به من و گفت:
romangram.com | @romangram_com