#هم_قفس_پارت_237
_ خداحافظ.
بلند شدمو رفتم پایین توی انباری.تا آخر هفته چند روز باقی مونده بود،می تونستم تا اومدن مامان اینا خرتو پرت های انباری رو جمع وجور کنم.دو،سه ساعتی طول کشید،وقتی اومدم بالاچند تا کارتون خالی رو تا کردم و باخودم آوردم.از آسانسورکه پیاده شدم دوباره آقای منصوری رو دیدم.
_سلام هیوا خانوم،کمک نمی خواید؟
_سلام،نخیر،مادر خوبن؟
_ممنونم،شنیدم دارین از اینجا می رین؟!
_بله دیگه،کم کم رفع زحمت می کنم.چند روز دیگه بیشتر مهمونتون نیستم.
_به سلامتی،کجا خونه گرفتین؟آدرس بدین خدمت برسیم.
نگاه تندی بهش کردم و جدی شدم.اصلا جنبه نداشت.دوبار که بهش می خندیدی پسرخاله می شدو می خواست سوال هایی بپرسه که اصلا بهش ربطی نداره.وقتی حالت من و دید گفت:
_معذرت می خوام مثل اینکه سوال بی جایی کردم.
romangram.com | @romangram_com