#هم_قفس_پارت_240
_مطمئن باشید،قبلا شما رو دو،سه بار دیدم که می اومدین اینجا ولی نمی دونستم برای چه کاری هی میاید و می رید.حتمادیدمشون بهشون می گم.
_نه،فقط به افشین بگو،به دوستاش یا همون که می گی زنش بود نمی خواد چیزی بگی،باشه؟
_حتما خیالتون راحت باشه.
بازم تیرم به سنگ خورد.از تریاکه بیرون اومدم احساس کردم که احتیاج به هم فکری دارم،شاید علیرضا ورعنا می تونستم کمکم کنن یا راه حلی جلوی پام بذارن که به فکرخودم نرسیده بود،تصمیم گرفتم همون شب جریان رو براشون تعریف کنم ولی وقتی رفتم خونه شون از تصمیمم منصرف شدم،افشین بزرگترین راززندگیم بود که نمی خواستم هیچ کس ازش چیزی بدونه،دوست داشتم مثل یه گنج توی قبم نگهش دارم.کاش لااقل فامیلی افشین رومی دونستم،اون جوری هر طور شده از دانشگاه تهران جنوب آدرسش رو پیدامی کردم.اطلاعاتم درباره ستاره و مهرداد کافی بود ولی نمی خواستم از جانب اونا اقدام کنم.شاید اگه یه روز افشین می فهمید که برای پیدا کردنش سراغ اونا رفتم حسابی شاکی می شد.فردای اون روز بعداز بستن قرارداد و گرفتن کلید به سمت دانشکده تهران جنوب حرکت کردم.
تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود،مجبور بودم آدرس افشین رو از طریق مهرداد پیدا کنم.خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم.دو،سه ساعت دوندگی کردم تا بالاخره آدرس مهرداد بردبار رو به دست آوردم.حال عجیبی داشتم،نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا اشتباه؟!
ساعت چهار و نیم بعداز ظهر بود که به خونه شون رسیدم.یعنی اشتباه نمی کردم؟چرا باید اشتباه باشه؟من که نمی خواستم چیزی به مهرداد بگم،فقط می خواستم آدرس افشین رو ازش بگیرم.نیم ساعتی همون طوری توی ماشین نشستم و بعدش به زخمت خودمو راضی کردم تا باهاش روبرو بشم.زنگ در رو زدم،چند دقیقه بعد یه خانوم جا افتاده در رو بازکرد.
_بفرمایید.
_سلام خانوم،منزل آقای بردبار؟
romangram.com | @romangram_com