#هم_قفس_پارت_233

با علیرضا رفتیم توی سلف،غذا گرفتیم و همون جا پشت میز نشستیم.

_حالا تو چرا ناراحتی؟با رعنا حرفت شده؟

_آره،بازم مشکل همیشگی،تو رو خدا هیوا یه فکری به حال من بکن،بشین یه ذره با این دوستت حرف بزن ،بگو درمانش رو جدی بگیره،من هرچی بگم خیال می کنه منظور دارم.شایداز تو حرف شنوی داشته باشه!

_خودت که دیدی،تا حالا هزار بار باهاش حرف زدم،گوش نمی ده،ولی حالا به خاطر تو یه باره دیگه بهش می گم،تو هم یه کمی بهش فرصت بده.

_تا کی؟من الان شیش،هفت ماهه که هیچی بهش نگفتم،وقتی زور بالای سرش نباشه خودش هیچ اقدامی نمی کنه،وقتی دیدم عین خیالش نیست امروز فرستادمش دکتر.

_من این هفته خیلی گرفتارم ولی هفته دیگه یه برنامه باهاش می ذارم و حسابی سرش رو می خورم، خیالت راحت باشه.

_قربون دستت،راستی رعنا گفت اسباب کشی داری،کمک نمی خوای؟

_نه،مرسی.مامان اینا از شمال میان،اگه نیازی بود حتماخبرت می کنم.رعنا می تونه شیفت های آینده ام رو پرکنه؟

_فکر کنم قبلا قولش رو به یکی دیگه داده.

romangram.com | @romangram_com