#هم_قفس_پارت_232


دکتر شروع کرد به ادامه تدریس.همون موقع بود که نگام به مریض افتاد،یه پسر جوون،چقدر به نظرم آشنا می اومد؟یکهویی بی اختیار گفتم:

_اِ،شما فوتبالیست نیستید؟

بیمار لبخندی زد و حرفم رو تایید کرد.همه از حالت سوال کردنم خندیدن ولی با دیدن چهره بدعنق دکتر آذرخش وادار به سکوت شدن.دکتر ضمن تدریس نگاه های خشنی به من می کرد،اون قدر خشک و بداخلاق بود که هیچ علاقه ای به کلاس هاش نداشتم،برای همین سرم رو با چندتا ورق که دستم گرفته بودم گرم کردم و طوری وانمود کردم که مشغول نوشتن عرایض استاد محترم هستم.نزدیکی های ظهر بود که فرصت کردم سری به علیرضا بزنم و مرباش رو بهش بدم.

_سلام دکتر.

_سلام هیوا،امروز چه طور بود؟

_خیلی بد،با دکتر آذرخش کلاس داشتم،بدجوری به پروپای من می پیچه،اخلاقش رو که می شناسی؟بیا اینم مربا،رعنا امروز نیومد؟

_دستت دردنکنه،امروز با هزار و یک التماس فرستادمش دکتر،میای بریم نهار بخوریم؟

_بریم،اتفاقا خیلی گشنمه.


romangram.com | @romangram_com