#هم_قفس_پارت_231

از سوال و جواب های بیهوده ای که همیشه بعداز فکر کردن به افشین توی مغزم به وجود می اومد خسته شده بودم.بلند شدم و نامه ها رو مثل اشیای قیمتی لای یکی دوتا از قطورترین کتاب هام گذاشتم و توی کتابخونه جا دادم.

دل ضعفه داشتم،نگاهی به ساعت روی میز کردم،از نصف شب هم گذشته بود.اون موقع شب نمی تونستم شام بخورم،تصمیم گرفتم بخوابم،قبل از خواب خیلی فکر کردم،دلم بدجوری گرفته بود،بعداز اینکه اون آپارتمان رو تخلیه می کردم تمام امیدهام برای رسیدن به افشین به صفر می رسید.با خودم گفتم شاید هیچ وقت افشین رو نببینم.ولی صبر و انتظار من خیلی زیاد بود،تجربه بارها بهم ثابت کرده بود به هر چی بخوام می رسم.زمانی که تصمیم گرفتم حتما پزشکی قبول بشم،اونم درست بعداز دیپلم،یا این که حتما تهران درس بخونم یا دانشگاه برم،یادم میاد به خاطرش خیلی زحمت کشیدم تا بهش رسیدم.یا وقتی که تصمیم گرفتم خودمو بشناسم و اخلاق های بد رو کنار بذارم،برای همه شون کلی زجر کشیدم،سعی کردم،صبر کردم تا بالاخره به نتیجه رسیدم.من باید افشین رو پیدا می کردم،حتی اگه مجبور می شدم ده سال جستجو کنم.نیروی عجیبی اومد توی وجودم تا بتونم قبل از تخلیه خونه یه کمی پرس و جو کنم.

صبح خیلی کسل از خواب بیدار شدم.ساعت هفت صبح بودومن فقط یک ساعت فرصت داشتم تا خودمو به بیمارستان برسونم.به زحمت از توی رختخواب بیرون اومدم و آماده شدم.خیابون ها مثل همیشه شلوغ بود و ترافیک سنگین و من باز هم مثل همیشه چند دقیقه دیر رسیدم.اون روز با دکترآذرخش کلاس داشتم.یکی از اخموترین اساتیدمون بود،باهاش ارتوپدی داشتیم.سریع لباس هامو عوض کردم و خودمو به بچه ها رسوندم.بچه ها دور دکتر جمع شده بودن و دکتر داشت درباره بیماری یکی از مریض ها صحبت می کرد.خودمو پشت بقیه بچه ها قایم کردم که دکتر آذرخش متوجه تاخیرم نشه،دکتر همون طوری که به بیمار نگاه می کرد گفت:

_خانوم اصلانی.

_بله آقای دکتر.

_بازم شما توی ترافیک موندیم؟

_متاسفم.

_من همیشه این مشکل رو با شما دارم.من کاری به روش تدریس بقیه همکارام ندارم،بارها به شما تذکر دادم که وقتی با من کلاس دارید به موقع سردرس حضور داشته باشید،این آخرین باره که حرفم رو تکرار می کنم،متوجه شدید؟

_بله.

romangram.com | @romangram_com