#هم_قفس_پارت_230


با انگشت به در اتاق اشاره کردم.سیگار رو پرت کرد توی زیر سیگاری،لباس هاشو برداشت و رفت.توی اتاق نشستم و های های گریه کردم.ستاره من ؟!کسی که به خاطرش سه سال و نیم نفس کشیده بودم؟چرا؟چرا؟نمی تونستم خودمو کنترل کنم فریاد کشیدم،با تمام وجودم،چرا؟چرا؟

شاید این یه کابوس بود؟کابوس تلخی که زود تموم می شد.نگاهی به اطرافم کردم،نه...کابوس نبود،خیلی تلخ بود ولی حقیقت داشت.ساعت ها همون طوری نشستم و گریه کردم،ناله کردم،فریاد کشیدم.آخه چرا؟این چه ظلمی بود که در حق من شده بود؟داشتم تاوان کدوم ناه رو می پرداختم؟به چه جرمی ستاره منو محکوم به عذاب کسیدن کرده بود؟با قلب من چی کارکرد؟احساسم رو زیر پاهاش له کرد،از هستی ساقطم کرد،خنده رو از لب هام گرفت،بدبینی و نفرت و توی دلم گذاشت،اندازه یک عمر خسته ام،نفس هام به شماره افتاد،یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه.

و اکنون در آستانه ظلمت زمان به ریشخند ایستاده است تا منش از برابر بگذرم و در سیاهی فرو روم.

پدر و رویاجون هیچ وقت نفهمیدنکه بین من و ستاره و مهرداد چی گذشت،فقط بهشون گفتم که همه چی تموم شد.اون قدر تلخ و خشن که حتی به خودشون اجازه ندادن کنجکاوی کنن،ولی از رفتارهای من کاملا درک کردن که اتفاقی افتاده،اون قدربد که جای هیچ بازگشتی نیست.ترم آخر خیلی کم رفتم دانشگاه،دو،سه بار ستاره و مهرداد رو توی دانشگاه دیدم.مهرداد از جلوی چشمم فرار می کرد،از روبرو شدن با من وحشت داشت ولی ستاره چنان پرغرور و استوار ازکنارم رد می شد که انگار می خواست با این برخوردش آخرین ذره های باقی مونده از وجودم و له کنه.

یکی،دو روز دیگه برای آخرین بار یه سری بهدانشگاه می زنم.بعدش دیگه هیچ وقت نمی بینمشون.و این تمامیت آرزوی منه،حالا مفهوم اون شعری رو که ستاره یه روز بهم هدیه کرد می فهمم.دیگه زندگی به من تعلق نداره،خونه ای که قرار بود کاخ من و ستاره بشه به من تعلق نداره،من تنهای تنها،عصبی و سرد،که به هیچ کس و هیچ چیز توی دنیا اهمیتی نمی دم،شبگرد تنهایی که توی تاریکی و ظلمت توی کوچه های شهر پرسه می زنه و با خودش فکر می کنه هیچ وقت ستاره رو نشناخته،هیچ زنی رو نشناخته.

این جوری می شه که یک نفر به ذهنش می رسه کتابی چاپ کنه به نام«تمامی آنچه نردان در باب زنان می دانند»و توش هزاران صفحه سفید بذاره.

زندگی پراز فراز و نشیب افشین ودردتنهایی که می کشید خیلی ناراحتم می کرد.هربارکه نامه اش رو می خوندم یا بهش فکر می کردم توی ذهنم هزار تا جمله صف می کشید،دلم می خواست ببینمش و این صفوف نامنظم افکارم رو سروسامونی بدم،حرف هایی که توی این چند سال توی خلوت و تنهایی ام به افشین گفتم رودررو بهش بگم،بگم که هیچ کس تا حالا نتونسته جلوی همه اتفاق ها رو بگیره.وقتی مشکلی برامون پیش میاد اگه بتونیم توی آگاهی زندگی کنیم به جای اینکه این مشکل رو زیر انرژی منفی ذهنمون خورد کنیم می تونیم اون رو رها کنیم و با تمام وجود بپذیریم.پذیرش مشکلات چیزی بودکه افشین خودش توی نامه هاش ازش صحبت کرده بود،منتها زمانی که سخت ترین امتحان زندگی رو داد نتونست باهاش کنار بیاد.در نتیجه مغموم و افسرده شد،جلوی اتفاق بد ایستادگی کرد،حالا هر چقدر که به نظر غیر قابل تحمل باشه،ما انسان ها تمام وجودمون صبره،باید ازش استفاده کنیم.غم اصلا معنی نمی ده،بلکه این ما هستیم که غم رو توی وجودمون می سازیم و پرورش می دیم.ولی افشین نتونسته بود این واقعیت رو بپذیره،اون قدر این اتفاق روش اثر بد گذاشته بود که همچین تصمیمی گرفت،تصمیم گرفت شروع به نوشتن نامه کنه و برای کسی بفرسته که توی تصوراتش بهترین رفیقش بود.

متاسفانه یا خوشبختانه من از افشین خوشم اومده بود.خصوصا از زمانی که تحقیق کردم و دیدم تریا کلبه وجود داره و مهرداد بردبار و ستاره حکمت هردو دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه جنوب بودن.افشین در نظرم مرد کاملی بود،شخصیتش،برخورداش،تفکراتش،حتی غرورش که شکسته شده بود،ولی رسیدن به افشین چیزی نبود که آرزوش رو داشته باشم.نمی تونستم توقع داشته باشم که ازم خوشش بیاد یا عاشقم بشه،یه هم قفس واقعی،خصوصا توی این روزای سرد تنهایی که حتما افشین به کمک فکری زیادی احتیاج داشت.....البته دو سال از جریان نامه ها می گذشت وشاید اون تا حالا با زندگی کنار اومده بود؟شاید خطوط اون خاطرات تلخ کم رنگ شده بود؟شاید اوضاع روحیش مثل قبل شده بود؟اصلا شاید ازدواج کرده بود و بچه داشت؟شاید....شاید خودکشی کرده بود؟نه...امکان نداشت.پس چرا دوسال بود که دیگه نامه نمی فرستاد؟لزومی نداشت که بازم نامه بفرسته،چون تمام سختی های زندگیش رو نوشته بود،دیگه چیزی باقی نمونده بود که بخواد بنویسه.ممکن بود آدرس رو فراموش کرده باشه؟!اصلا افشین آدرس رو از کجا آورده بود؟پیش خودم گفتم خوب کار سختی نیست،هرکسی تهران رو مثل کف دستش بشناسه نوشتن آدرس یه کوچه و یه پلاک که کاری نداره.


romangram.com | @romangram_com