#هم_قفس_پارت_229

_باورت نمی شه؟کثافت.حالم ازت بهم می خوره.همیشه حالم ازت به هم می خورد.وقتی اون دست های کثیفت بهم می خورد می خواستم بالا بیارم،وقتی اون چشم های نرزه ات رو بهم می دوختی وادای آدم های عاشق رو در می آوردی این نقشه رو برات کشیدم.منتظر یه فرصت بودم و این فرصت خوب رو خودت بهم دادی.

دیگه نتونیتم تحمل کنم،اشک می ریختم.ستاره هنوز فریاد می کشید و توی اتاق راه می رفت.

_چیه؟طاقت ندارین ببینین یه زن ازتون انتقام بگیره؟همون اول که توی گوشم اون حرف ها رو زدی گفتم خودشه،همون ابلهیه که می تونه تقاص هزاران زن مثل من و پس بده،خیال کردی خامت شدم؟هه هه هه،کور خوندی فکر اینجاش رو نکرده بودی نه؟

تمام بدنم از عصبانیت می لرزید.بلند شدم و گفتم:

_چرا مهرداد؟اون چرا با من این کار رو کرد؟

خنده مستانه ای کرد،با لوندی نگاهی بهم انداخت و آهسته گفت:

_راضی کردنش کار سختی نبود،پسر احمق و ساده ایه،یه عر می تونم ازش سواری بگیرم،اونم یه کثافتیه مثل تو.

نفهمیدم چی شد که یه سیلی محکمی بهش زدم،نگاه تلخی بهم کرد.فریاد کشیدم:

_گم شو بیرون،گم شو.

romangram.com | @romangram_com