#هم_قفس_پارت_226
_رفته خونه خواهرم،دو روزی می شه،من جاش موندم تا برگرده،مهموناتون توی ویلان.
نفس راحتی کشیدم،چه دلشوره بیهوده ای،ماشین من هم صحیح و سالم جلوی ویلا پارک شده بود،خیالم راحت شد.رفتم سمتویلا،تمام چرغ ها خاموش بود،پیش خودم فکر کردم یعنی کجا رفتن؟خوابن؟کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم همه جا تاریک بود،کلید برق رو زدم و رفتم توی پذیرایی،یه صدایی از بالا شنیدم،صدا زدم.
_ستاره؟...ستاره؟....
یکهوی مهرداد دوید و اومد سر پله ها،خیلی هراسون بود،تمام بدنش می لرزید،جلوی پله ها ایستادم و با نگرانی گفتم:
_چی شده مهرداد؟
با چشم هایی که از حدقه دراومده بود هول دوید از پله ها پایین و با عجله بازوهام رو گرفت.دست هاش یخ کرده بود،صداش به طرز وحشتناکی می لرزید.چشماش پراز اشک شد.
_به خدا تقصیر من نبود افشین،به خدا تقصیر من نبود.نمی دونم چرا این جوری شد،نمی دونم چرا،خدا منو بکشه.نمی دونم چرا این کارو کردم.به امام رضا تقصیر من نبود،به جون آقام،به روح عزیزم نفهمیدم چی شد.
مات و متحیر نگاهش کردم،تمام بدنم سست شده بود.
romangram.com | @romangram_com