#هم_قفس_پارت_225

_بسیار خوب سعی می کنم زود بیام،کدوم بیمارستان؟

_بیمارستان....

تقریبا یک ربع بعد پسر بچه رو از اتاق عمل آوردن بیرون،حالش خوب نبود ولی خطر از بیخ گوشش رد شده بود.دکترش گفت که تا چند ساعت دیگه جواب قطعی رو می ده که چه بلایی سرش اومده.یک ساعت بعد پدر رسید،رویا بدجوری چشم به راه پدر بود،حق داشت شوهرش بود،وجود پدر توی اون لحظات می تونست آرومش کنه ولی متاسفانه پدر برای هیچ چیزی ارزش قائل نمی شه.وقتی پدر رسید حدوداساعت سه،سه ونیم بود.رویا با اینکه فهمیده بود مشکلی برای اون بچه پیش نیومده هنوز از شدت ترس می لرزید،پدر ولی خیلی خونسردبا موضوع برخورد کرد.من دلشوره عجیبی داشتم،هرچی با ویلا تماس می گرفتم جواب نمی داد،فکر کردم حتما مهرداد داره خیلی آهسته رانندگی می کنه،نمی خواستم به تصادف فکر کنم،تصمیم گرفتم اون شب بیمارستان بمونم و فرداش برم شمال ولی وقتی ساعت هفت و هشت شب شدو هنوز تلفن ویلا جواب نمی داد مجبور شدم،برم.خودمو لعنت می کردم که چرا تلفن همراهم و ندادم به ستاره.

وقتی خیالم از بابت اون بچه راحت شد جریان رو برای پدر تعریف کردم و ازش خواشتم که ماشین رو بهم بده،خوشبختانه قبول کرد ولی گفت برای عقد صبر کنید تا خودش و رویا هم فردا،پس فردا بیان،قبول کردم و همون شبونه به سمت شمال حرکت کردم.

از صبح هیچی نخورده بودم،نمی تونستم برای غذا خوردن معطل کنم،یه کمی خرت و پرت خریدم و حرکت کردم.توی راه همه اش با ویلا تماس می گرفتم،هیچ کس جواب نمی داد،مهرداد با جاده آشنایی نداشت و اون روز اولین باری بود که توی جاده کندوان رانندگی می کرد،همین موضوع باعث شده بود که نگرانیم صدبرابر بشه.

هرچی می رفتم جاده تموم نمی شد،هرچی جلوتر می رفتم نگرانیم بیشتر می شد.دست و پام یخ کرده بود،نمی تونستم با احتیاط رانندگی کنم،ویراژ می دادم،پام و گذاشته بودم روی پدال گاز و بی محابا گاز می دادم.یکیفدوبار کم مونده بود تصادف کنم،همه اش به خودم امید می دادم که این دلشوره طبیعیه،حتما از اتفاق هایی که پشت سر هم افتاده بود این طوری نگران شده بودم.

ساعت حدودا دوازده شب بود که رسیدم.پسر آقا حیدر در پارکینگ رئ باز کرد.

_سلام آقا.

_سلام، ببخشید بیدارت کردم،پس آقا حیدر کو؟

romangram.com | @romangram_com