#هم_قفس_پارت_224


_نه،چه خاکی توی سرم بریزم افشین؟

_نگران نباش،به امید خدا هیچ مشکلی پیش نمی یاد.

شروع کردم به شماره گرفتن،باید پدر رو پیدا می کردم.تلفنش خاموش بود.توی کارخونه هم نبود،منشیش گفت که با یکی،دوتا از همکاراش رفتن بیرون.تقریبا نیم ساعت بعد تلفن پدر زنگ خورد.

_سلام پدر،کجا بودید؟

_توی جلسه،چیزی شده؟

_رویاجون با یکی تصادف کرده،می تونید خودتون رو برسونید بیمارستان؟ما منتظر می شیم.

_تو که اونجایی؟

_پدر خواهش می کنم،شما چقدر بی فکرید؟رویا الان به وجود شما احتیاج داره نه من.


romangram.com | @romangram_com