#هم_قفس_پارت_223

_اه،بس کن دیگه،آقام،من خودم باهاش تماس می گیرم،فقط تورو خدا مواظب جاده باش،آروم رانندگی کن.

_لباس برنداشتم.

_اون جا توی کمد من لباس هست،دیگه؟

_هیچ،یادت نره به آقام زنگ بزنی.

_چشم.

در عقب و باز کردم و یه بسته پول گذاشتم توی کیف ستاره و به مهرداد که داشت نگاهم می کرد گفتم:

_اگه لازم داشتی این جا هست.

وقتی رفتن زود برگشتم پیش رویا.حالم خیلی گرفته بود.یعنی ستاره اون قدر خودخواه بود که حاضر نشد از حرفش برگرده و برنامه رو به فردا موکول کنه؟توی دلم نسبت بهش یه جوری شدم.یه احساس بد پیدا کردم.شاید با عطوفت و آرامش با قضیه کنار می اومد علاقه ام بهش چند برابر می شد،تا حالا مشکلی برام پیش نیومده بود که برخورد ستاره رو توی اون لحظه ببینم،توی اولین امتحان، متاسفانه رد شد.

_رویا جون خبری نشد؟

romangram.com | @romangram_com