#هم_قفس_پارت_227
_چه بلایی سر ستاره آوردی؟
مهرداد دست هام رو ول کرد و با عجله از ویلا بیرون رفت.نمی تونستم از پله ها بالابرم،نمی دونستم با چه صحنه ای روبرو می شم.تقریبا خودمو از پله ها بالا کشیدم.چراغ اتاق ستاره روشن بود.وقتی اومدم تو که همه چراغ ها خاموش بود؟آروم آروم رفتم جلو.لای در باز بودفتکیه دادم به دیوار پشت به در،با دستم آروم در رو باز کردم،طاقت نگاه کردن نداشتم.تمام انرژیم و جمع کردم و روبروی اتاق ایستادم.
خدای من....نمی دونی چه صحنه دلخراشی روبروم بود،ستاره....با یه لباس خواب روبروم ایستاده بود و تکیه داده بود به تخت،اوضاع اتاق به هم ریخته بود.ستاره با سردی نگاهم می کرد،دهنم قفل شده بود،خون توی رگهام ماسیده بود.
_خوش اومدی.
چند ثانیه طول کشید تا بتونم حرف بزنم.با صدایی که شبیه نجوا بود گفتم:
_اینجا چه خبره؟
یه سیگار برداشت و روشن کرد.خدای من ستاره که سیگاری نبود؟این واقعا ستاره من بود؟با حالتی زننده دود رو به طرفم فوت کرد و با لبخند مرموزی گفت:
_ازت متنفرم.
دنیا روی سرم خراب شد،دیگه هیچی نمی دیدم،جلوی چشمم سیاهی رفت،به سختی خودمو روی پا نگه داشته بودم،به زحمت گفتم:
romangram.com | @romangram_com