#هم_قفس_پارت_219

_از اولش هم می دونستم که تو به رویا نظر داری،می بینی ناراحتیش چه جوری روت اثر گذاشته؟

دوباره بحث بیهوده نظر داشتن و چشم چرونی شروع شده بود،داشتم از عصبانیت می ترکیدم،جواب ستاره رو ندادم ماشین رو یه گوشه پارک کردم و از صندلی عقب تلفن رو برداشتم.با مهرداد تماس گرفتم و گفتم سریع خودشو برسونه بیمارستان.توی راه یک کلمه هم با ستاره حرف نزدمفچرا منودرک نمی کرد؟چرا نمی فهمید که چه اتفاقی افتاده؟من احتیاج داشتم که همسرم توی لحظه های سخت زندگی همراهم باشه.وقتی رسیدیم بیمارستان ستاره از جاش جم نخورد.منم اصراری نکردم که همراهم بیاد،خودم رفتم تو.رویا توی سالن طبقه دوم بود.اون قدر گریه کرده بود که چشماش قرمز شده بود،وقتی منو دید انگار تمام دنیا رو بهش دادن،خیلی خوشحال شد،احتیاج به یک هم صحبت داشت.یکی که بتونه دلگرمیش بده.

_چی شده رویاجون؟

_هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده خدا کنه طوریش نشه،به خدا تقصیر من نبود افشین،خودش یکهو پرید وسط خیابون.

_خونواده اش کجان؟

_اونجا.

با انگشت به چندتا خانوم و آقا اشاره کرد که با گریه و زاری جلوی در اتاق عمل این طرف و اون طرف می رفتن.

_از پدر خبری نشد؟

_نه،تلفنش خاموشه،خوب شد رسیدی افشین،دارم دق می کنم،اگه بمیره چی؟

romangram.com | @romangram_com