#هم_قفس_پارت_218


گوشی رو دادم بهش.

_به مهرداد زنگ بزن بگو بیاد بیمارستان.

ستاره یکی،دو دقیقه سکوت کرد،بعد با عصبانیت گوشی رو پرت کرد روی صندلی عقب و گفت:

_همه اش باید بد بیاریم،همه اش خونواده تو جلوی پامون سنگ می ندازن.همین امروز باید بریم شمال،فهمیدی؟همین که من می گم.

با عصبانیت گفتم:

_چی می گی ستاره؟توی این وضعیت بریم شمال؟خونواده من چه بدی در حق تو کردن؟مگه اونا تا حالا از گل کمتر به تو گفتن؟رویا الان تو بد وضعی گیر کرده،این همه صبر کردیم یه روز هم روش نمی فهمم چی تو رو نارحت کرده؟

_هیچی نگو که اصلا نمی خوام صدات رو بشنوم.من می خواستم امروز همه چی تموم بشه،همین امروز،دیگه نمی تونم صبر کنم،برای همین ما امروز میریم شمال،همین که گفتم.

_معذرت می خوام ستاره،تا حالا هرچی گفتی گوش کردم،بی چون و چرا،ولی من نمی تونم نسبت به اتفاقی که برای رویا افتاده بی تفاوت باشم،اون به کمک ما احتیاج داره.


romangram.com | @romangram_com