#هم_قفس_پارت_215
_آره،چطور مگه؟
_به جای این که دو،سه روز دیگه بریم شمال،همین امروز می ریم.یه حاج آقا محسنی هست که نزدیک ویلا دفتر ازدواج داره،همون جا عقد می کنیم،نظرت چیه؟
_پس عروسی چی؟
_وقتی برگشتیم جشن می گیریم.
_پدرت و رویا جون چی؟اونا نباشن؟
_زیاد مهم نیست،یه عقد ساده اس،مراسم تهرانه،فکر نکنم مخالف باشن.
_بودن یا نبودن هیچکس مهم نیست افشین،من فقط به خودمون فکر می کنم،من خونه مون رو می خوام،خونه ای که مال من و تو باشه،یادته همیشه می گفتی؟
سرم و تکون دادم و با لبخند گفتم:
_خونه ای که هر روز با نگاه هم روز مون رو آغاز کنیم،از گرمای وجود هم انرزی بگیریم،تا ابد...
romangram.com | @romangram_com